تبليغاتX
فریــــــاد سکــــــوت
برای آرزوهایی که میمیرند...سکوت میکنم سنگین تر از فریاد
 

زندگي واقعي
 
 
موش هاي عمارت يک جلسه ي اضطراري تشکيل دادند.
 
- ديروز تا حالا ششمين بچه هم کشته شد.
 
- چطور؟
 
- اين بچه ها به پرو پاي گربه ها مي پيچند. بايد يک فکري به حالشان بکنيم.
 
- کاري ندارد.نگذاريم تام و جري را تماشا کنند. نمي شود با تام شوخي کرد و جان به در برد. اين چيزها فقط توي تلويزيون اتفاق مي افتد....
 
 
*******************************
  
 
وبلاگ نويس ناشناس
 
 
جان نفسش بند آمد. از نوشته هايي که مي خواند حيرت کرد. شرح جزئيات مو نمي زد.
اصلا انگار طرف توي خانه ي او بود. مگر ميشود؟ هميشه خود را خوشبخت مي دانست و از ازدواجش راضي بود.
اما وبلاگنويس ناشناس با شرح دقيقي از خانه ي او٬ عنوان وبلاگش را "مثل سگ از ازدواجم پشيمانم" گذاشته بود!!!!!
 
نويسنده:‌ کوري آلدريج
 
  
 
 
  
 
بگـــــــذار هر روز
رويايي بــــــــاشد
باور کردنــــــــي
 
بگــــــــذار هر روز
عشقـــــي باشد
دچار شدنـــــــي
 
بگـــــــــذار هر روز
بهانه اي بـــــاشد
حيات بخشيدني
 
 
نويسنده: کلوديا آدرين گراندي
 
 
 
 
امروز وبم وارد چهار سالگي ميشه  ديگه بچم کم کم داره بزرگ ميشه  تو اين مدت با افراد زيادي آشنا شدم و دوستاي زيادي پيدا کرد  دلم ميخواست اسم همه رو بنويسم از اول وبلاگ نويسي تا الان ٬ تا با ديدن اسمها هميشه به يادشون باشم  اما ديدم اگر  يهويييي اسم يکي هم يادم بره اصلا درست نيست اينکه منصرف شدم از نوشتن اسم ها...
اگر کسي تو اين مدت از من دلخوري پيدا کرده و حرفي زدم کسي ناراحت شده از همين جا ازش معذرت مي خوام و اميدوارم فراموش بکنه
 
 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 9:45 توسط سحر |

 
 
 
چند روز پيش يه همايش در رابطه با رشته ي خودمون بود .. با معصومه و نسيم راهي همايش شديم تا هم استادا رو يه سر ببينيم هم بچه ها رو...خلاصه زورتر از همه اونجا حاضر شديم مثل سبکا ... همينجوري نشسته بوديم و حرف مي زديم و ميخنديديم ( چقدر هم توجه داشتيم به همايش) يه آن معصومه گفت آقاي "د" داره اشاره ميکنه به تو..کارت داره .. من رفتم و آقاي "د" گفت بيا از مراسم عکس و فيلم بگير!!! هر کار کردم در برم نشد..  اولش که روم نمي شد برم تو چش اين و اون عکس بگيرم اما بعد چند دقيقه اين مشکل حل شد ( توجه کردين فقط به اندازه چند دقيقه روم نميشد)  خلاصه آخرش يه مراسم راي گيري بود واسه انجمن که نتايج رو روي يه  وايت برد مي نوشتن..آقاي "د" اومد گفت از تخته هم عکس بگير که مستند باشه!!!!!!  من گفتم آخه نور مي خوره توش نميشه بد مي افته گفت حالا يه جور بگير ديگه.. همين که احساس کردم رفته برگشتم به معصومه و نسيم گفتم يارو  مشکل داره نمي فهمه تخته سفيد نور ميخوره توش بد ميشه خيلي کش دار و بلد گفتم ديوانـــــــــــه اس... يه آن معصومه گفت ديونه پشت سرت واستاده منم يه آن قلبم واستاد نسيم سرش رو انداخت پايين گفت واي شنيد معصومه گفت چه نگاهي بهت کرد..من همينجوري خشک شده بودم که چه غلطي کردم جرات نگاه کردن به پشت سرم رو نداشتم گفتم واقعا راست ميگين؟؟؟ نسيم گفت بله ام..چه جوري مي خواي درست کني..معصومه گفت چقدررررررر بد نشد.( البته معصومه و نسیم خیلی آروم داشتن اینا رو می گفتن) .. ديگه مونده بودم چیکار کنم و اصلا میتونم ماسمالیش کنم یا نه که يه آن هرهر مي خندن ميگن شوخي کرديم ..برگشتم ديدم اصلا اون نزديکا نيست واي آنقدر ترسيده بودم که اول نمي تونستم نگاه کنم ببينم هست يا نه ..به اينا هم آخه مي گن دوست؟؟!!!!!!!
 
 
 
 
با يه يکي از دوستام توي تاکسي نشستيم يه قلب ميکشه تو فضا ميگه فکر کن اين قلب منه... مي دوني کيا توشن.. ميگم خوب بگو .. ۴ نفر رو نام ميبره و برحسب محبتي که داره بهشون تقسيم ميکنه و ميگه کي چقدر از قلبش واسه اونه.. بعد يه قلب ديگه ميکشه ميگه فکر کن اين قلب تو ...حالا بگو کيا توشن؟؟؟ گفتم من اول بايد دسته بندي کنم بعد رده بندي کنم اينجوري که نميشه يه عالمه آدم توشن .. ميگه حالا شروع کن بگو... شروع ميکنم مامانم٬ مامان بزرگم٬ خواهر کوچيکه٬ نازنين٬ همين جوري ميگم..  ميگه بســــــــــــــــــه ..نخواستم بگي گفتم من که هنوز چيزي نگفتم ميگه بسه فهميدم... شايد اون موقع شوخي بود... ولي جدي جداي از شوخي شايد خيلي ها رو دوست داشته باشم خيلي ها رو..  اما فکر که کردم ديدم قلب آدم يه جاي مقدسه که هر کسي نمي تونه بياد توش ..بايد تو انتخاب کسي که مي خواد بره اون جا خيلي دقت کرد.. چون خيلي سخت مياد بيرون ديگه.. موافقين؟؟؟ حالا شما تو قلبتون چه کسايي هستن؟؟؟
من که بازم هر چی فکر می کنم می بینم خیلیهاااااااا رو دوست دارم و تو قلبم جا دارن
 
 
 
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 21:5 توسط سحر |

 

الان که دارم اين آپ رو مينويسم  صداي رعد و برق بلندي مياد و يه آن بارون شديدي حسابي شروع به باريدن کرد... چقدر خوشگله.. خيلي وقت بود همچين باروني نيومده بود.. مطمئنا دل آسمون گرفته ..اما هر چقدر هم گرفته باشه از دل من بيشتر نگرفته..دل من خيلي بيشتر از دل اون گرفته.. نمي دونم چرا جديدا دنيا آنقدر با من سر ناسازگاري پيدا کرده.. نمي دونم چرا هيچ کاري درست پيش نمي ره .. چه صداي خوشگلي داره 

دلم طاقت نيورد فقط صداش رو بشنوم..وقتي از پشت پنجره بارون رو نگاه ميکردم .. به فکرم رسيد که اين بارون چقدر چيزاي مختلف رو مي تونه از دل اين مردم بشوره و با خودش ببره... غم٬ غصه٬ کينه٬ دلگيري ها٬ نامهربوني ها٬ حسادت ها و .... بشوره و ببره و محو کنه.. اي کاش ميشد.. اما  هيچ وقت اي کاش ها هيچ فايده اي واسه زندگي بشر نداشته.. احساس ميکنم زندگيم شده يه کلاف پيچيده به هم!!!! خدايا اين کلاف رو گره هاش رو باز کن...

صداي بارون کم کم داره کم ميشه .. انگاري دل آسمون ديگه داره وا ميشه..دلش فقط به اندازه ي نوشتن يه آپ کوچولو گرفته بود.. ديدين گفتم دلش کمتر از دل من گرفته..

 

 

 

شال گردن ات را

                     به آدم برفي

و دستکش هايت را

                      به رفتگر

                     مي بخشي

برايت

              چتر مي آورم

که اين زمستان بلند را

                - به بهار-

                         مي رساند

 

۱-  تولد امام هشتم٬٬ امام مهربوني که ضامن آهو شد رو توي هشتمين روز از هشتمين ماه سال رو پيشاپيش تبريک مي گم هر کي رفت مشهد التماس دعا  چقدر دلم ميخواست مشهد باشم

 

۲- ترانه جووون خيليييي دوست داشتم فردا سر سفره عقد کنارت باشم اما نشد... خيلي خيلي  تبريک مي گم گلم  مخصوصا اينکه اينقدر اصرار کردي منو وسوسه کردي  هيييي..دلم الان يه جوريه نمي تونم بيام

 

۳- توجه کردين من دلم ميخواسته چقدر جاهاي مختلف باشم

 

۴ - واي که مي گم دنيا سر ناسازگاري ورداشته باور نميکنيد همين الان که اومدم اپ کنم دو بار سيستم ري استارت شد..به خاطر برق که شايد به خاطر بارون شديد يه لحظه قطع و وصل شد.. سه بار آپم رو نوشتم

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:1 توسط سحر |

 
 

زمونــه آي زمونه‌، آدمــا سر به راهن

فقط يه روز سفيـــدن، فقط يه روز سيــاهن

زمونــه آي زمونه، نشون به اون نشونـــه

تو سينــــه ي آدما، يـــه ماه مهربونــــه

قصه مي گه از اول، آدمـــا بـــد نبودن

قهر رو نمي شناختن، جنگ  بـــلد نبودن

يه عشق سرسپرده، يه حس سرد و مرده

يه آسمون خالي، يه سيب نــــميه خورده

کاشکي بباره بارون، رو هق هق صداشون

قفل در بهشت رو بشکنه گريـــه هاشون

 

 

عينک

        بي هوده است

حتي ضربان قلب ات را

                            مي شناسم

چرا

پشت چشمانت

                  پنهان شده اي؟!

 *********************

1-امروز تو حرم حضرت معصومه به ياد همتون بود

2-  رمان "شبح اپراي پاريس" رو خوندم..به نظرم جالب بود..خيلي وقت بود يه رمان خوشگل نخونده بودم... داستان زندگي يه نفر که خيلي خيلي زشته..همه به خاطر استعدادش جذبش مي شن اما با دين قيافش ازش ميترسن ..به نظرم خوشگل بود.. نمي دونم خوندينش يانه؟

3- امروز بعد عمري مامان معصومه رو ديدم..جلوش يه سوتي دادم که معصومه هرهر مي خنديد و من سعي داشتم خودم رو بپيچونم و سوت بزنم... آخه چرااااااا خدايا ضايع شدم

4- واقعا جالبه که وقتي تو سريال يه اتفاقي واسه يه نفر مي افته به حالش تاسف مي خورن و ميگن بيچاره..اما وقتي تو دنياي واقعي اين اتفاق واسه يکي بيفته بي تفاوت از کنارش رد مي شن و تازه شايدم بهش لبخندم بزنن!!!!!!! این آخـــــــــــــر بي انصافيه...

5- جواب سوال آپ قبلي هم که همه يه عالمه حدس زدند و اونم حدساي درست شکسپيــــــر بود

6-آپ رو اومدم کپي کنم پاک شد..دوباره نوشتمش...آخه چي سختر از اينه!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 21:1 توسط سحر |

 
 

لبخندت را

            براي داوينچي

و رازهاي عاشقانه ات را

             براي ون گوگ

                            بفرست

براي من

تنها

به اندازه ي گنجاندن يک نام

- در قلبت -

                   جا بگذار...

Send your smile

To Da Vinci

Your romantic secrets

To Van Gogh

But for me,

Just make room

-in your heart-

Enough for one name

 "سید ضیاءالدین شفیعی"

 

 

 

۱- اون وقتا که بچه تر بودم و  حدودا چندین سال پیش همه ی دغدغم این بود که نمره ای فلان درسم چند می شه و کدوم درس و کی داریم و کی امتحان داریم و اینا...یا مثلا بیشترین نگرانی این بود که الان که تو راه مدرسه دم در خونه محبوبه ینا واستادیم  و دیر رسیدم الان مامان چی میگه .....

همین چیزا بود دیگه...این کارا که شاید الان بهشون بخندم و اصلا به نظرم چیز خاصی نمی یاد..

اما الان٬  الان انقدر دغدغه هام بزرگ شدن که اصلا دیگه علاقه ای به فکر کردن بهشون ندارم...اینقدر از دستشون خسته شدم که دیگه نمی خوام فکر کنم بهشون..خسته ام کردن ..هر چی مثبت فکر می کنی..هر چی میخوای خودت رو بزنی به بیخیالی..اما انگار نه انگار..آدم که نمی تونه هی خودش رو گول بزنه و هی امیدوار باشه...کاش آدما گاهی اوقات خودشون رو جای طرف مقابلشون قرار می دادن....ای کاش همون قدر کوچیک می موندن..ای کااااش!!!!!!

 

زخمی چنان به خویش زدی٬ ای دل!

تا ماه برنیاید

تا هرگز آفتابت

ازچاه برنتابد

این چرک و خون کهنه

                         زخمی است

که مرهمش به ناچار

آمیزه ای است از پر "سیمرِغ"

و خاک "کوه قاف"

و "آب زندگی"

 

در عافیت امید مبند٬ ای دل!

 

۲- واقعا جالبه که شما میری سرکار..بعد سعی میکنی براساس اون چیزایی که یاد گرفتی عمل کنی..اما از شانس بد شما یه چندتا کارمند وجود داشته باشن که به هیچ صراطی مستقیم نباشن...هی شما بگی آقا اینجور که شما کار می کنید هر جای دنیا ببرین بهتون میخندن و میگن بیسوادین..میگن نه می دونین ما از اول اینجوری کار کردیم اینکه باید همین جوری کار کنیم...میگی آخه غلطهههه..میگن عیب نداره چون از اول اینجوری کار کردیم ما!!!!!!

تازه اومده میگه کارای شما رو هم درست کردیم(در اصل ورداشته همه رو به روش خودشون غلط و اشتباه انجام دادن میگن درست کردیم!!!!!!!!!!!)

 

۳- فاطی جونم "زلزله" از اینکه همراه همیشگی و تکیه گاه زندگیت  رو پیدا کردی واقعا خوشحال شدم و تبریک میگم.. امیدوارم در کنار هم بهترین و خوشگلترین روزها رو داشته باشید و زندگیتون پایداااااااار باشه و پر از شادی..اگه یه کوچولو دیر شد ببخشید

 

۴- حدس بزنید این شعر از کیه

خواهشا سعی کنید حدس بزنید دیگه..خودمم جوابش رو یا چند روز دیگه یا تو آپ بدی میگم..

ای که آهنگ خوشی هستی و شیرین سخنی

                                             پس چرا نغمه خوش را غمین میشنوی

چون که شادی بر شادی بود و غم بر غم

                                           تو چرا آنچه که شادی دهدت می فکنی

یا اگر مایه آزار خودت در بر توست

                                           پس چرا قاعده نفرت و عشق می شکنی

 

۵- واقعا معذرت که دیر به دیر سر میزنم..اندکی وقت کم میارم..اما باور کنید آپ همه رو می خونم..حتی اگر کامنت نزارم و اونم به خاطر اینکه یه کوچولو حس کامنت نیست اما میخوووونم

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 12:4 توسط سحر |