تبليغاتX
فریــــــاد سکــــــوت
برای آرزوهایی که میمیرند...سکوت میکنم سنگین تر از فریاد
 
 
 
سوتی
 
 
۱- چند روز پیش در محل کار  پاور کامپیوترمان بسوخت سپس بردندی و بعد از یک روز آوردندی..این تا اینجا تا اینکه همه سیم هاش آویزون بود و هیچ کدوم رو وصل نکرده بودند منم خودم شروع کردم همه رو وصل کردم اما واسه مانیتور یکی از این پیچ هاش هرز بود هر چی میچرخوندم اصلا انگار نه انگار گفتم بزار روشن کنم ببینم شاید مشکلی نباشه تا روشن کردم همه قسمتاش رديف بود به جز مانيتور که دیدم نه صفحه نمی یاد ... زرتی دویدم بیرون ..یه حاج آقا که تو یه بخش دیگه کار میکنه داره رد میشه دویدم گفتم حاج آقا میشه یه لحظه بیاین گفت بله گفتم این مانیتور من سیمش رو که میخوام وصل کنم به کیس یکی از این پیش هاش شله میتونید سفت کنید...اون بیچاره هم اومد دو ساعت اون پایین هی میگه صفحه تون اومد منم نشستم و هی نــــــه.. هي اون درست شد من نهههههه...تا اينکه معصومه اومد ميگه بزار ببينم اصلا مانيتور رو روشن کردي يه آن يادم افتاده اصلا روشنش نکردم تا روشن کرديم صفحه اومد ..حالا خنده ام گرفته.. ميگم حاج آقا بياين درست شد..بيچاره بعد دو ساعت اومده بالا ميگه بله ديگه يکم شل بود (بيچاره فکر ميکرد واقعا درست کرده) منم خنده ام گرفته بود گفتم اگه ميفهميد دو ساعته سر کاره...واي واييييييي
 
 
 
۲- با معصومه قرار داشتيم که با هم بريم جايي..بعد معصومه زنگيد کجايي من اينجا واستادم گفتم تو تاکسي ام دارم ميام.. رسيدم و تاکسي نگه داشته بعد هر کار ميکردم در وا نمي شد راننده هم ميگفت محکم تر ..شايد چيزي گير کرده..خلاصه وا نمي شد تا ديدم معصومه داره مياد در رو وا کنه..راننده هم از اون طرف ميگه واي اون خانوم دارن ميان کمکتون..معصومه در رو وا کرده من رفتم بيرون..راننده هي ميگه خانوم دستتون درد نکنه واقعا زحمت کشيدين اومدين در رو وار کردين .. فکر مي کرد اون دختر خانومه ( يعني معصومه) واسه رضاي خدا اومده کمک هي هم تشکر ميکرد که واقعا لطف کردين نمي دونست دوستيم با هم ... معصومه ميگه چي ميگفت گفتم اوووووووووو چقدر ازت تشکر کرده در رو واسه من وا کردي
 
 
 
 
 
۳- چند وقتيست که نت آمدنمان در حد شديدي کاهش پيدا کرده يعني اصلا دسترسي ندارم به نت که بخوام بيام..اينکه که دير به دير ميام اما خوب بيام وب همه رو ميخونم ..مثلا همين الان وب همه رو خوندم الانم ۱۰ تا وبلاگ بازه ..همشونم خوندم ..يعني به همه سر ميزنم هر چند هفته اي يک بار باشه ...
 
 
۴- اميد خان چرا يهو گذاشتي رفتي؟؟؟؟؟؟ اميدوارم آنقدر زووووووووود دلت واسه وبت و دوستات تنگ بشه که برگردي منتظريماااااااااا
 
۵- من اصلا خوووب نمي تونم کسي رو دلداري بدم...يعني خودم اينجوري فکر ميکنم..خوب چيکار کنم سعي خودم رو ميکنم اما خوب نمي تونم..
 
۶- اين ايام رو تسليت ميگم.. اميدوارم يه روز بتونيم حقيقت عاشورا رو درک کنيم نه فقط يه قسمت هاي حاشيه اي رو بزرگ کنيم و نشون بديم ...
 
 
 
+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 15:12 توسط سحر |

 

فلسفه ي فوق العاده ي مورچه

 

مورچه ها فلسفه اي 4 بخشي و شگفت انگيز دارند:

*بخش اول : "مورچه ها هرگز تسليم نمي شوند." فلسفه ي خوبي است .

اگر آنها به سمتي پيش بروند وشما سعي داشته باشيد متوقف شان كنيد ،

به دنبال راه ديگري مي گردند . بالا مي روند پايين مي روند ، دور مي زنند....

آنها به جست و جوي خود براي يافتن راهي ديگر ادامه مي دهند.

 

(چه فلسفه ي كارآمدي : هرگز از جست و جوي راهي كه تو را به مقصد مورد نظر

مي رساند دست نكش.)

 

*بخش دوم : " مورچه ها كل تابستان را به زمستان مي انديشند." اين نگرش

مهمي است.نمي توان اين قدر ساده لوح بودكه گمان كرد تابستان براي هميشه

ماندگار است. پس مورچه ها وسط تابستان درحال جمع آوري غذاي زمستان اند.

 

(يك حكايت قديمي مي گويد : "خانه ات را در تابستان بر روي شن نساز.")

 

*بخش سوم : "مورچه ها كل زمستان را تابستاني مي انديشند." اين مهم است.

در طول زمستان مورچه ها به خود يادآور مي شوند كه "اين دوران زياد طول نميكشد،

به زودي از اينجا خواهيم رفت". ودر اولين روز گرم ، مورچه ها بيرون مي آيند .

اگر دوباره سرد شد ، آن ها بر مي گردند زير زمين و داخل لانه هايشان، ولي باز

در اولين روز گرم دوباره بيرون مي آيند.آنهابراي بيرون آمدن نمي توانند زياد منتظر بمانند.

 

*واما بخش آخر : "يك مورچه در تابستان چه قدر براي زمستان خود جمع مي كند؟

هرقدر كه در توانش باشد." چه فلسفه اي "هرچه در تواناييت است".

 

چه فلسفه ي فوق العاده اي است ، فلسفه ي مورچه :

هرگز تسليم نشو ....

آينده را ببين ....

مثبت بمان ....

و همه ي تلاشت را بكن ....

 عکس بالا : دنیا از دید یک مورچه

 

*****************************

 

امروز

سرنماز

یه قاصدک از توی جانمازم

رد شد

خدا کنه خوش خبر باشه  :)

 

پ.ن: شاید میخوام اینجوری از دلشورم کم کنم و به خودم انرژی مثبت بدم !!!

پ.ن۲: اصلا من نمی دونم از کجا وسط این همهههههه کتاب یهو پیداش شد ..در و پنجره هم که بسته بود!!! واسم عجیبه!

همه ی فالهای حافظی رو هم که معصومه گرفت خوب یعنی در حد عالی بودن

 

 

پ.ن: امروز آخرین روز بود... اینم تموم شد رفت  چقدر هم زوووووووود گذشت..زودتر از زود!!!!!

عجب آپ رنگ و ورنگی شدااااااا

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 14:57 توسط سحر |

 
 

 

سال ها

گل فروش چهار راهي هستم

که تو

           روزي از آن عبور کردي

قلبم را برگردان

و گل هايت را

             پس بگير

 

For years

I am that flower vendor

At the crossroad

Where you passed one day

Return my heart

And take back

Your flowers!

 

" سیدضیاءالدین شفیعی"
 
 
 
 
 
 
در هوايت
     بي قـــــــــرارم
                  روز و شب!!!
 
 
آخ که دندونم اين روزا چقدر درد ميکنه و فقط و فقط نياز به عصب کشي داره.. هي عصب کشي هي عصب کشي بدبختي اينکه همه آدم و عالم هم دست به دست هم ميدن تا من نرم واسه عصب کشي دندونم  اما من عزم خود را جزم کرده ام که بروم
 
 
 
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 22:46 توسط سحر |

 
 
صدای بارون... سکوت شب.. خنکی هوا.. دل درد.. سرماخوردگی.. بی حوصلگی.. لذت از صدای باروون...
 
 
خیلی علاقه ای به لاک زدن ندارم ..یعنی چون خیلی وقت رو بیرون از خونه ام علاقه ای ندارم که ناخن هام لاک زده باشه جلو همکارها و بقیه .. اما امروز که بعد مدتها لاک زده بودم توی اتوبوس عصر موقع برگشتن وقتی لاک هام رو داشتم نگاه میکردم یاد اون پسره افتادم که توی خیابون یهو اومد جلوم و آخرشم داشت به خواستگاری ختم می شد افتادم!!!!!
 یادمه که شب تولدم بود .. داشتم میرفتم خونه..منتظر اتوبوس بودم..داشت نگاه نگاه میکرد و آخرشم اومد از کنارم رد شد و خیلی آروم گفت میشه بیاین این ور...منم از لجم برعکس اون طرفی که گفته بود رفتم واستادم..هر چی اشاره کرد بیا این ور انگار نه انگار..آخرسر خودش اومد واستاد پیشم و گفت خانوم چرا نمی یای اون ور؟ گفتم دلیلی نمی بینم بیام اون ور
همون جا واستاد و گفت میشه با هم آشنا بشیم؟
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 22:10 توسط سحر |

 

 

 

فرض کن

      این شاخه گل

                 برای توست

و این عکس که

رو به دریا٬

کنار غروب گرفته ام،

                     ویا حتی

                           این ثانیه ها

که با حوصله تمام دارند

                قلبم را نوک می زنند

                        و چه می دانم

                        حتی این شعر و

این قرار...

بی خیال

 

فرض کن

وجود ندارم

              و این پا و آن نمی کنم

اصلا مرا بخش

       که قرار است بیایی

                      ومثل همیشه

بی خیال!!!

از کنار من بگذری!

 

       "غلامحسین دریانورد"

 

 

۱- روزگار می گذرد نه خوب نه بد.. البته گاهی شادیها و خنده های زودگذری توش هست.. اما هیچ اتفاق خاصی نمی افته ..یه جورایی کسل کننده شده دیگه.. البته خیلی هم سریع داره می گذره و من اصلا این سرعت رو دوست ندارم!!! برام جالب نیست 

۲- عیدتون مبــــــــــــــــارک 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 15:3 توسط سحر |